Lilypie First Birthday tickers من امیر طاها عسل مامان و بابا....

من امیر طاها عسل مامان و بابا....

طاها واسم همه کس ....

یه روز داشتنت ارزوم بود...
یه روز اومدنت ارزوم شد....
یه روز شوق دیدنت رویای روز و شبام شد....
و بالاخره اومد اون روزی که تو را در اغوش گرفتم و تو پایان تمام خستگیها و دلواپسی هام شدی  ....
وحالا غرق این ناباوری که تو همون ارزوهای منی که چقدر زیبا و اروم داری بزرگ میشی و بزرگتر .....

ومن نمی دونستم یه روزی میاد که توی کوچولو
میشی واسم لحظه لحظه نفس ... میشی واسم تمام دنیام...  میشی واسم همه کس....
 بی اغراق تو زیباترین و باشکوه ترین منت خدا بر مایی.


دوستت داریم مامان جون

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳۱ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()
وقتی می بینی .....

 وقتی می بینی که بزرگترین دغدغه ی تمام روزهاو شبهای زندگیت یه کوچولو شده...
وقتی می بینی مثل یه مورچه ی کوچولو داره تمام خونه را وجب می کنه و یهو می بینی که پشت سرته
وقتی می بینی میخواد دستاش را دور گردنت بندازه و بغلش کنی تا یه دور همه ی خونه را بگرده ...
وقتی گریه میکنه و تو بین صدای گریه هاش می شنوی که میگه مــــــــــــــــــــــــا م مـــــــــــــــــــــــــا ....
وقتی می بینی توی این دنیای بزرگ بیشتر از همه به تو وابسته شده ...
وقتی باهاش حرف می زنی و اونقدر جدی به حرفات گوش میکنه که حس میکنی تمام حرفات را درک می میکنه...
وقتی میخواد بخوابه و سرش را محکم تو سینت فشار میده و دوست داره صدای نفسهات را بشنوه و تو می بینی که یواش یواش پلکهاش بسته میشه و ارامش را تو صورت نازش حس می کنی ....
وقتی می بینی از صبح که پا میشه همش با خودش اروم تمرین بــــــــــــــــــــــــــــا ب بــــــــــــــــــــــــــــا میکنه و شنیدن صداش بهت حس غرور میده ....
وقتی صداش میزنی و هر جا در حال شیطنت باشه خودش را بهت می رسونه ...
وقتی روزی صد باراسباب بازیهاش را براش میاری و بعد جمع میکنی ...
وقتی می بینی به غذایی که واسش کلی وقت گذاشتی اماده کردی لب نمی زنه ....

اونوقت می بینی که دوست داری محکم بغلش کنی و اونقدر محـــــــــکم فشارش بدی که تموم استخوانهاش را زیر دستات حس کنی و وبا تمام وجود بفهمی که اینا هیچ کدوم خواب نیست الان تو یه مادری که یه کوچولو داری و حاضر نیستی با تموم دنیا عوضش کنی.

عسل کوچولوی تنبل ما کماکان هیچ تمایلی به چهار دست و پا رفتن نشون نمیده ! اماتا دلتون بخواد از روروئک خوشش میاد٬ چون میتونه راحت تر به فضولی هاش برسه. عاشق چند تا چیزه: روزنامه،  کنترل تلویزیون و گوشی تلفن و موبایل. با اینکه دربرابراسباب بازیهای رنگارنگش جلوه ای ندارند نمی دونم چرا اینقدر دوستشون داره.!!!اب دهانش هم دائم جاریست و اثرشو می تونید دربعضی  عکساش  ببینید.دیگه اینکه جدیدا خیلی علاقه مند شده با من بیاد بشینه پشت کامپیوتر و ببینه این مامانش این همه وقت اینجا چیکار میکنه!! اونوقته که دیگه ما باید بشینیم وکارای آقا رو نگاه کنیم که تق تق میزنه به کیبرد و هی دستشو دراز می کنه  موس روبگیره و بعد هم برای حفظ کامپیوتر عطای وبگردی را به لقایش می بخشیم.البته هفته ی پیش یه موس جدید خریدیم (اولین خرابکاریه شازده).

دیروز تصمیم گرفتیم موهاش را یه خرده کوتاه کنیم اخه بد جوری فر می خوردند و وقتی خواب بود موهاش را ......بله عکسی که می بینید یک عدد گــــــــــــــــــــــــــــــــردوی مامان می باشد قربونش برم..

 راستی دو تا مروارید کوچولوهای فک پایین طاهای نازم هم بالاخره در هفت ونیم ماهگی سر از صدف بیرون اوردند

مبارک باشه مامان جون

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط فرشته | نظرات ()
امروز تولدمه...

نه اینکه یادم رفته باشه، منتهی با خودم فکر می‌کردم که یادم رفته. دیدن یه دسته گل خوشگل و یه جعبه  ی کیک توی دستای شوهری یادم انداخت که یکسال دیگه از عمرم تموم شده تولدم بود .... امروز همه روز به این فکر کردم که سال دیگه همین موقع عدد سالهای زندگیم می‌شه سه ضربدر ده. به این فکر کردم که برنامه همین یکسالم چی می‌تونه باشه. چیکار می‌خوام بکنم برای همین یکسال. راستش هرسال فکر می‌کنم اینهایی که برای سال بعدشون برنامه می‌ریزن و حساب و کتاب دارن و بعدش هم میان می‌گن اینقدر درصد به خواسته‌هامون رسیدیم چقدر کار خوبی می‌کنن. هرسال تصمیم می‌گیرم روز تولدم منهم بشینم و برنامه بریزم برای یکسال بعدم. هرسال اما بهترین برنامه‌ای که می‌تونم بریزم اینکه از زندگیم لذت ببرم و با لحظه‌هام خوش باشم. واسه همینم سال بعد نمی‌تونم بیام بنویسم که به چند درصد از خواسته‌هام رسیدم.ولی می دونید مهمترین هدفم اینه که درسمو ادامه بدم .....

اگرچه خیلی خوب نتونستم بخونم  ولی یه یه حسی تو وجودم میگه....

میدونم 2 ساله داری بکوب... که نه ولی مهمترین کارت اینه که درس بخونی.
میدونم پارسال خیلی سخت گذشت نتونستی.
میدونم امسال هم اون جوری که میخواستی نخوندی .
میدونم دیگه حوصله استرس کشیدنو نداری.
میدونم حتی فکر کردن به تکرار اون زجرها خیلی سخته.
میدونم هرچی برنامه هم داشتی یه استرس درس خوندن توش بود.

میدونم تو کارت خیلی ماهری.
میدونم همیشه شاگرد زرنگی بودی و دیدن اینکه خنگ تر از تو قبول شده برات خیلی سخته.
میدونم این هدف رو زندگیت خیلی تاثیر گذاشته و شاید خیلی کارهاتو به بعد موکول کردی .

و میدونم این هدفته و دوست داری بهش برسی . پس بازهم تلاش کن .......

 هنوز تا کنکور ارشد یه خورده دیگه فرصت داری....

اری...

سحرگاهان میان سجده ی سبزت اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن که اینجا سخت محتاجم.


امیر کوچولوی هفت ماهه ی من

قربون اون لبات برم

تا حالا بچه به این متفکری دیدید

نفس مامان

فدات بشم مامان

 

+نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:۱٢ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()
فقط عکس ...

امیرطاهای خوشحال  و بازی

 

 

 

 

 

اندر احوالات خوردن دو قاشق غذا..............

 

خودم می خوام بخورم

حالا چی درست کردی....

بی مزه س می ریزمش...

خوب کردم ریختمش خیالیه داداش ش

همشو ریختم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

حالا ببینم قاشقش چه مزه ای داره

دیگه نمی خورم مامان جون بیا منو ببر دستام را بشور

 تو بخور مامان من خودت را و لباسات را و روروئکت را و فرش را هم می شورم تو فقط بخور مامان ......

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳٤ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()
من هنوز زنده ام ...

اینجا اراک من هنوز زنده ام...

الان که دارم این پست را می گذارم نه غذا درست کردم نه هنوز اون دو تا استکان چایی صبح را شستم و نه دیگه....

فقط دلم خواست بیام و بنویسم چند وقتیه که نبودم اخه اسباب کشی داشتیم وای که چقدر سخته انگار تمومی هم نداره هنوز بعد دو هفته کلی از وسایل مونده که جا به جا بشه و کلی کارتن که باز بشه و خیلی چیزا که سر جاشون قرار بگیرند بعدش هم  تازه میریم سر گردگیری ..... خیلی خستم. دلتون واسم سوخت....

خیلی جدی نگیرید... بیشتر کارام را کردم البته بگم شوهری زودتر از ما وسیله ها را اورد و بعد یه هفته که کلی از کارا را تنهایی کرده بود اومد و منو امیر طاها را اورد و این چند روزه همش سرم گرم کاره 

حالا مامان نیکان گل من نگه دیگه که  داری تنبلی میکنی ها ....

از امیر طاها  گل پسرم بگم که دندونش خیلی اذیتش میکنه البته به نظرم چند روز دیگه باید منتظره یه مروارید کوچولو باشیم که سر از صدفش در میاره

راستی دفعه ی قبل که گفتم غذای کمکی را شروع کردم نگفتم که بعدش چی شد طاها گله و اون معده ی حساسش به غذا واکنش  نشون داد و حالش چند روزی بد بود و شیر خیلی کم می خورد و همون یه کم را هم گلاب به روتون بالا می اورد ...

و از اون جایی که همه ی کاسه کوزه ها سر مامان ها میشکنه اقای دکتر منو به خاله خرسه تشبیه کردند و گفتند همون شیر کافیه وزن امیرطاها هم که خوبه پس عجله ای نداشته باشم منم خیلی خونسردی کردم و در استانه ی هفت ماهگی با لعاب برنج از دیروز شروع کردم امیدوارم که این دفعه از این ور بوم نیافتم ....

مامان گلی بیدار شد قول میدم زود بیام بای....

منم میتونم بنشینم....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت۱٠:٢٧ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()
دلم می خواد اینجا بودم ...

 

مهمترین چیزی که بعضی آدمها همیشه فراموش می‌کنن اینکه چطور باید زندگی کنن. آدمهائی رو می‌بینیم که برای استراحت باید حتما به مسافرت برن. آدمهائی که روزهای آخر هفته‌اشون باید توی شمال یا کنار دریا بگذره تا خستگی هفته گذشتشون  دربره و واسه هفته بعد آماده بشن. بهترین تفریحها غالبا اون تفریحهائی که توش پول بیشتری خرج بشه. راستی اگه یه زوج نمی‌تونن کنار هم و زیر یه سقف لحظات خوبی داشته باشن چطور توقع دارن این لحظات خوب رو توی مسافرت به‌دست بیارن. راستی اگه کسی توی تنهائی با خودش احساس آرامش نداره چطور می‌تونه جای دیگه این احساس رو به‌ دست بیاره؟ راستی اگه کسی بلد نیست احساس کسالت یا خستگی رو از خودش دور کنه چطور با مسافرت رفتن ممکنه این حسها ازش دور بشن؟ اشتباه نکنید  فقط منظورم اینکه خودتون رو شرطی نکنید که به این چیزها نیاز دارید واسه تغییر شرایط. بهتره اول بتونید بدون مسافرت یا تفریح احساس شادی کنید تا وقتی رفتید مسافرت یا تفریحی داشتید شادیتون چند برابر بشه این همون هنر زندگی کردنه....

 

Photo Flipbook Slideshow Maker

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت۱۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط فرشته | نظرات ()
شب یلدا ...

 

دال یعنی دل. یعنی دلم جایی هستش که تو باشی.
دال یعنی دوستی. یعنی بالاتر از هر عشق. یعنی من و تو حرف هم دیگه رو می فهمیم.
دال یعنی دلبسته. یعنی تو که چند لحظه دیر میکنی من دیگه دلی برام نمی مونه.
دال یعنی دست. یعنی دستم رو که می گیری دلم گرم میشه که به یه نقطه محکم توی دنیا وصلم.
دال یعنی در گوشی. یعنی میخوام در گوشت بگم که خیلی برام عزیزی...

میخوام بگم چه خوبه که تو را دارم . میخوام بگم دل من با تو خوشه. میخوام بگم دوستت دارم.

تقدیم به :

عشقم که شب یلدا پیشم نبود و جاش خیلی خالی

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت۱٢:۱۱ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()
شش ماهگی گل پسرم

 

وقتی مادر می شوی همه زندگی ات و برنامه ریزی هایت بر محور خوشبختی و خوشحالی موجود دیگری خواهد چرخید. از خودت کنده می شوی و به موجود دیگری می چسپی که همانا پاره تنت است. دوستش داری آنقدر که وابستگی اش برای تو شیرین ترین لذت دنیاست. به گمانم این همان چیزی است که لذت مادری اطلاق می شود. خوشبختی اش خوشبختی توست و ناکامی اش بدبختی تو. . . .

امروز تو شش ماهه شدی و قلب مامان و بابا به خاطر داشتنت  بی اغراق لبریز از عشق و محبت است ... 

نور چشمم  قشنگم عسلم امید فرداهای مامان و بابا  امیرم  شیرینی زندگی را بر ما صد چندان کردی و معنای واقعی عشق را در اعماق وجود ما کاشتی. هر خنده ی تو فردایی روشن و امیدی لا یتناهی است تا بدانیم هرگز نباید شادیهای کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست داد

 

Glitter Photos

 

درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن فقط با نگاه به اینده

 

+نوشته شده در جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط فرشته | نظرات ()