من امیر طاها عسل مامان و بابا....
نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط فرشته

ه روز داشتنت ارزوم بود...
یه روز اومدنت ارزوم شد....
یه روز شوق دیدنت رویای روز و شبام شد....
و بالاخره اومد اون روزی که تو را در اغوش گرفتم و تو پایان تمام خستگیها و دلواپسی هام شدی  ....
وحالا غرق این ناباوری که تو همون ارزوهای منی که چقدر زیبا و اروم داری بزرگ میشی و بزرگتر .....

ومن نمی دونستم یه روزی میاد که توی کوچولو
میشی واسم لحظه لحظه نفس ... میشی واسم تمام دنیام...  میشی واسم همه کس....
 بی اغراق تو زیباترین و باشکوه ترین منت خدا بر مایی.

دوستت داریم مامان جون

باقی عکسها در ادامه مطلب....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط فرشته

 وقتی می بینی که بزرگترین دغدغه ی تمام روزهاو شبهای زندگیت یه کوچولو شده...
وقتی می بینی مثل یه مورچه ی کوچولو داره تمام خونه را وجب می کنه و یهو می بینی که پشت سرته
وقتی می بینی میخواد دستاش را دور گردنت بندازه و بغلش کنی تا یه دور همه ی خونه را بگرده ...
وقتی گریه میکنه و تو بین صدای گریه هاش می شنوی که میگه مــــــــــــــــــــــــا م مـــــــــــــــــــــــــا ....
وقتی می بینی توی این دنیای بزرگ بیشتر از همه به تو وابسته شده ...
وقتی باهاش حرف می زنی و اونقدر جدی به حرفات گوش میکنه که حس میکنی تمام حرفات را درک می میکنه...
وقتی میخواد بخوابه و سرش را محکم تو سینت فشار میده و دوست داره صدای نفسهات را بشنوه و تو می بینی که یواش یواش پلکهاش بسته میشه و ارامش را تو صورت نازش حس می کنی ....
وقتی می بینی از صبح که پا میشه همش با خودش اروم تمرین بــــــــــــــــــــــــــــا ب بــــــــــــــــــــــــــــا میکنه و شنیدن صداش بهت حس غرور میده ....
وقتی صداش میزنی و هر جا در حال شیطنت باشه خودش را بهت می رسونه ...
وقتی روزی صد باراسباب بازیهاش را براش میاری و بعد جمع میکنی ...
وقتی می بینی به غذایی که واسش کلی وقت گذاشتی اماده کردی لب نمی زنه ....

اونوقت می بینی که دوست داری محکم بغلش کنی و اونقدر محـــــــــکم فشارش بدی که تموم استخوانهاش را زیر دستات حس کنی و وبا تمام وجود بفهمی که اینا هیچ کدوم خواب نیست الان تو یه مادری که یه کوچولو داری و حاضر نیستی با تموم دنیا عوضش کنی.

عسل کوچولوی تنبل ما کماکان هیچ تمایلی به چهار دست و پا رفتن نشون نمیده ! اماتا دلتون بخواد از روروئک خوشش میاد٬ چون میتونه راحت تر به فضولی هاش برسه. عاشق چند تا چیزه: روزنامه،  کنترل تلویزیون و گوشی تلفن و موبایل. با اینکه دربرابراسباب بازیهای رنگارنگش جلوه ای ندارند نمی دونم چرا اینقدر دوستشون داره.!!!اب دهانش هم دائم جاریست و اثرشو می تونید دربعضی  عکساش  ببینید.دیگه اینکه جدیدا خیلی علاقه مند شده با من بیاد بشینه پشت کامپیوتر و ببینه این مامانش این همه وقت اینجا چیکار میکنه!! اونوقته که دیگه ما باید بشینیم وکارای آقا رو نگاه کنیم که تق تق میزنه به کیبرد و هی دستشو دراز می کنه  موس روبگیره و بعد هم برای حفظ کامپیوتر عطای وبگردی را به لقایش می بخشیم.البته هفته ی پیش یه موس جدید خریدیم (اولین خرابکاریه شازده).

دیروز تصمیم گرفتیم موهاش را یه خرده کوتاه کنیم اخه بد جوری فر می خوردند و وقتی خواب بود موهاش را ......بله عکسی که می بینید یک عدد گــــــــــــــــــــــــــــــــردوی مامان می باشد قربونش برم..

 راستی دو تا مروارید کوچولوهای فک پایین طاهای نازم هم بالاخره در هفت ونیم ماهگی سر از صدف بیرون اوردند

مبارک باشه مامان جون

نگارش در تاريخ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط فرشته

نه اینکه یادم رفته باشه، منتهی با خودم فکر می‌کردم که یادم رفته. دیدن یه دسته گل خوشگل و یه جعبه  ی کیک توی دستای شوهری یادم انداخت که یکسال دیگه از عمرم تموم شده تولدم بود .... امروز همه روز به این فکر کردم که سال دیگه همین موقع عدد سالهای زندگیم می‌شه سه ضربدر ده. به این فکر کردم که برنامه همین یکسالم چی می‌تونه باشه. چیکار می‌خوام بکنم برای همین یکسال. راستش هرسال فکر می‌کنم اینهایی که برای سال بعدشون برنامه می‌ریزن و حساب و کتاب دارن و بعدش هم میان می‌گن اینقدر درصد به خواسته‌هامون رسیدیم چقدر کار خوبی می‌کنن. هرسال تصمیم می‌گیرم روز تولدم منهم بشینم و برنامه بریزم برای یکسال بعدم. هرسال اما بهترین برنامه‌ای که می‌تونم بریزم اینکه از زندگیم لذت ببرم و با لحظه‌هام خوش باشم. واسه همینم سال بعد نمی‌تونم بیام بنویسم که به چند درصد از خواسته‌هام رسیدم.ولی می دونید مهمترین هدفم اینه که درسمو ادامه بدم .....

اگرچه خیلی خوب نتونستم بخونم  ولی یه یه حسی تو وجودم میگه....

میدونم 2 ساله داری بکوب... که نه ولی مهمترین کارت اینه که درس بخونی.
میدونم پارسال خیلی سخت گذشت نتونستی.
میدونم امسال هم اون جوری که میخواستی نخوندی .
میدونم دیگه حوصله استرس کشیدنو نداری.
میدونم حتی فکر کردن به تکرار اون زجرها خیلی سخته.
میدونم هرچی برنامه هم داشتی یه استرس درس خوندن توش بود.

میدونم تو کارت خیلی ماهری.
میدونم همیشه شاگرد زرنگی بودی و دیدن اینکه خنگ تر از تو قبول شده برات خیلی سخته.
میدونم این هدف رو زندگیت خیلی تاثیر گذاشته و شاید خیلی کارهاتو به بعد موکول کردی .

و میدونم این هدفته و دوست داری بهش برسی . پس بازهم تلاش کن .......

 هنوز تا کنکور ارشد یه خورده دیگه فرصت داری....

اری...

سحرگاهان میان سجده ی سبزت اگر بر خاطرت رد شد خیال من دعایم کن که اینجا سخت محتاجم.

امیر کوچولوی هفت ماهه ی من

تا حالا بچه به این متفکری دیدید

 



ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم "و ان یکاد الذین کفرو الیز لقونک با بصار هم لماسمعو الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین" ------------------------------------------------------ زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت : تو دعای کوچک منی.بعد هم مرا مستجاب کرد .پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شدسال هاست اسم بازی من و خدا زندگیست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست.
موضوعات
 
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
Lilypie First Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers
قالب وبلاگ